داستان حیرت انگیز تولد چرخ خیاطی (قسمت اول)

یک مخترع چرخ خیاطی در فقر و تنگدستی مرد، و دیگری به میلیونها دلار ثروت رسید! «تيمونيه» ، متولد سال ۱7۹3 در فرانسه، در بیست سالگی، خیاط جوان و کنجکاوی بود.

اشیائی هستند که در زندگی روزمره از آنها استفاده می کنیم، اما هرگز از خود نمی پرسیم که: «این اشياء از کجا  آمده اند؟ راستی چه کسی آنها را اختراع کرده است؟» بسیاری از این اشیاء، گرچه بظاهر بی اهمیت جلوه می کنند، اما در رفاه زندگی بشر سهم عمده ای داشته اند و دارند. یکی از این اشیاء بسیار مفید و ضروری، «چرخ خیاطی» است که انقلابی راستین در طرز تهیه پوشاک بشر پدید آورده است.

از قرن هیجدهم به بعد اشخاص زیادی برای اختراع وسیله¬ای که بتواند کار دوخت و دوز را آسان کند، کوشیدند. دو تن از اینان که نقش بسیار مهمی در تولد چرخ خیاطی داشتند عبارتند از: «بارتلمی – تيمونيه» که فرانسوی بود و «آیزاک - مريت – سینگر»، که آمریکائی بود. از قضاي روزگار این دو سرنوشت بسیار عجیب و متفاتی هم داشتند «تيمونيه» در فقر و گمنامی مطلق مرد و «سینگر»، به شهرت و ثروت افسانه اي رسيد!
«تيمونيه» ، در سال ۱7۹3، در بخش کوچکی از شهرستان «كيون»، فرانسه بدنیا آمد. در بیست سالگی، خیاط جوان و کنجکاوی بود که وقتی شبها خرد و خسته به خانه می آمد و دختران جوان همسایه را میدید که با قلاب گلدوزي می¬کردند، با دقت به انگشتان خسته آنان مي نگريست از خود مي پرسيد: آيا مي توان به آنها كمك كرد؟
 

«تيمونيه» چند سال بيشتر درس نخوانده بود و از مکانیک و ماشین آلات سر درنمیآورد در عوض قدرت تخیل و تصور خلاقي داشت.  در سال ۱۸۲۵، «تيمونيه» در سی و دو سالگی ازدواج کرد و  به شهركوچك دیگری رفت. نزدیکانش به این مرد كوتاه اندام که به سختی خانواده اش را اداره مي كرد به چشم ترحم مینگریستند و او را مرد بی استعدادی میدانستند. باید گفت که «تيمونيه» از حرفه خیاطی خوشش نمیآمد و همینکه فرصتي بدست میآورد کار خیاطی را ترک میکرد و به دنبال آموختن علم «مکانیک»، میرفت. وقتي «تيمونيه» ، با آن کت مخمل گشادش از کوچه ها میگذشت. دوستانش بیرحمانه به او نیش و طعنه میزدند که:  «پسر؛ از وقتی دنیا دنیاست، مردم تنبان خودشان را با دست دوخته اند. تو مگر دیوانه شده ای که حالا میخواهی تنبانها را جور دیگری بدوزی؟!» 
اما «تیمونیه» که غرق در اندیشه های دور و دراز بود تنها با نگاهی غمناک بدین تمسخرها پاسخ میداد. 
سرانجام یک روز صبح نوبت خندیدن خیاط فقیر نیز رسید. او یک ماشین چوبی را به دوستان طعنه گرش نشان داد كه با پدال كار مي كرد. قلابي كه از روي دو پارچه بهم پيوسته عبور مي كرد، آنها را با كوكهاي زنجیروار بهم میدوخت.
متأسفانه اگر نخ پاره میشد. همه کوکها از هم میپاشیدند با اینهمه بعد از مدت «تیمونیه»، توانست این عیب را هم تا حدی رفع کند. او برای اختراع خودش گواهینامه ای گرفت، اما یک خياط فقير و گمنام چگونه میتوانست اختراعش را جامعه معرفی کند؟
تصادفا روزی یک مهندس معدن گذارش به شهر کوچکی افتاد که خیاط مخترع در آنجا مي زيست. او داستان اختراع «چرخ خياطي» را شنيد و اظهار علاقه كرد كه اين ماشين عجيب را به چشم خود ببيند. وقتي هم آنرا ديد، «تيمونيه»  را خيلي تشويق كرد و او را به مدير يك كارگاه لباسدوزي كه لباس سربازان را مي دوخت، معرفي نمود. مدير كارگاه مخترع جوان را استخدام كرد و بزودي هشتاد عدد از چرخ هاي خياطي نوظهور در كارگاه به كار افتادند. آيا سرانجام بخت و اقبال به سراغ خياط جوان آمده بود؟ نه، متأسفانه «تيمونيه» چندان خوش اقبال نبود. او در دوران انقلابات اروپا به دنيا آمده بود، و هنگاميكه در سال 1831 كارگاه خود را به پاريس منتقل كرد، يك روز كارگراني كه فكر مي كردند چرخ هاي خياطي «تيمونيه» كار آنها را كساد كرده و نان شان را آجر ساخته، به كارگاه او ريختند و همه چرخ هاي خياطي را شكستند! «تيمونيه» در عرض يك روز به كلي ورشكسته شد، دار و ندارش را از دست داد و با دست خالي دوباره به شهر كوچك زادبوم خودش بازگشت. اما زندگي در اين شهر كوچك براي مردي كه افكار بزرگ در سر داشت، آسان نبود بناچار دوباره به پاريس رفت تا يكبار ديگر بخت خويش را بيازمايد. مهندسي كه به استعداد او ايمان داشت  و آنهمه از او حمايت كرده بود، حالا ديگر مرده بود و مخترع بداقبال مجبور بود فقط روي پاهاي خودش بايستد.


سه مشتري در هر سال!
در پاریس، «تيمونیه» تمام روز را با چرخ خياطي اختراعي خودش لباس مي دوخت، و شب كه فرا ميرسيد، چرخ را رو در روي خود مي گذاشت و ساعتها با آن كلنجارمي رفت تا كامل ترش كند. اما فقر و نداري او را مجبور كرد تا يكبار ديگر به شهر كوچك خويش باز گردد، چرا كه زن و بچه هايش در آنجا تقريباً به تمام نانوايي هاي شهر بدهكار شده بودند!
«تيمونیه» حتي پول مسافرت با دليجان را هم نداشت، بناچار با پاي پياده به به شهرش بازگشت و براي اينكه شكمش را سير كند، با چرخ خياطي خويش نمايش هاي خياباني ترتيب مي داد و معركه برپا مي كرد! اما مردم خرس بازي و میمون بازی را بیشتر از نمایش یک اختراع بزرگ دوست داشتند و «تيمونیه» بناچار چند عروسك خيمه شب بازي ساخت و با نمايش آن دلقك بازي توانست چند سكه سياه بدست آورد و از گرسنگي نميرد.
در تمام اين مدت و با وجود همه تيره بختي ها «تيمونيه» هرگز از تكميل چرخ خياطي خويش غافل نمانده بود. اكنون چرخ خياطي او در هر دقيقه 300 گره مي زد. وانگهي جاي قلاب ر ا هم يك سوزن گرفته بود و كار دوزندگي آسان تر شده بود. اما هنوز هم كسي اختراع بزرگ او را جدي نمي گرفت. خريدارش نبود. «تيمونیه» هر سال فقط سه چرخ خياطي را مي توانست به آماتورهاي كنجكاو بفروشد!
 
چرخ خياطي جديد الاختراع، بحث و جدل فراواني را در مطبوعات باعث شده بود. خواننده اي به روزنامه اي نوشته بود:
«همين حالا هم زنان دوزنده مزد و مواجب بسيار ناچيزي دريافت مي كنند. اگر چرخ خياطي رواج يابد، از هر شش زن دوزنده، پنج نفر كارشان را از دست خواهند داد و محكوم به گرسنگي خواهند بود. در واقع دفاعيه جانانه اي بود از انديشه پيشرفت مداوم در برابر افكار كه در جا زدن و توقف را تبليغ مي كردند. او مي گفت: خداوند خودش بهترين مدافع انديشه پيشرفت بشر است. به ياري اوست كه مخترعان و دانشمندان مي توانند بر موانع كوچك و بزرگ چيره شوند و وسائل جديدي براي زندگي و كار آسانتر بسازند. فكر و انديشه و مغز متفكر را خود خداوند به انسانها عطا كرده است. اراده خداوند بر اين قرار گرفته است كه بتدريج قدرت تفكر جاي قدرت جسمي و عضلاني را بگيرد. «ماشين» مظهر اين اراده است.
براستي از اين بهتر هم نميشد از انديشه پيشرفت دائمي بشر دفاع كرد. يكي از طرفداران همين انديشه كه وكيل مدافع بود، حاضر شد با سرمايه خودش كارخانه اي براي توليد چرخ خياطي تأسيس كرد. اما دوسال بعد از انقلاب مشهور سال 1848 رخ داد و اين كارخانه نيز ورشكست شد!
در نمايشگاه جهاني لندن كه در سال 1855 بر پا شد و در آن همه اختراعات جديد جامعه بشري را به معرض تماشا گذاشتند، چرخ خياطي آقاي «تيمونيه» نيز مورد توجه قرار گرفت و حتي به اخذ مدال مفتخر گشت. باران تبريك و تحسين بر سر مخترع فقير باريدن گرفت. اما در اين بارش اثري از يك سكه پول نيز نبود! بيچاره آقاي «تيمونيه» مجبور شد دوباره به حرفه حقیر خياطی باز گردد که سخت از آن متنفر بود. با اینهمه تا فرصتي می یافت، باز هم به رویاهای خودش دربارة اختراعات جدید پناه میبرد. خودش با اندوه میگفت: «اگر چند قاشق سوپ برای سیر کردن شکم و دخمه کوچکی برای اندیشیدن در تنهاتی داشته باشم. از زندگی شکوه ای نخواهم داشت!» اما فقر و تنگدستي مخترع تيره بخت چندان بود که حتی بدین آرزوی متواضعانه خودش نیز نرسید. وقتي سرانجام این جهان را ترک گفت. زنش مجبور شد در کارگاه كوچكي با دستمزد ناچیزی به کار بپردازد تا شكم بچه هاي يتيم خودش را سير كند. 

 

نظرات