داستان حیرت انگیز تولد چرخ خیاطی(قسمت دوم)

داستان آقای سینگر و الیاس هاو، اگر چرخ خياطي براي آقاي ««تيمونيه» شانس نیاورد، در عوض آقاي «سينگر» را يكي از ثروتمندترين مردان جهان ساخت.

یک مرد و ۲۴ بچه!
اگر چرخ خياطي براي آقاي ««تيمونيه» شانس نياورد، در عوض آقاي «سينگر» را يكي از ثروتمندترين مردان جهان ساخت. اين آقاي «سينگر» همان است كه حالاهم نامش را بر روي ميليونها چرخ خياطي دنيا مي توان ديد.
زندگی «ایزاک - مريت – سینگر» براستی به افسانه شباهت دارد او پسر يك خانواده بسيار فقير آلماني بود كه به آمريكا مهاجرت كرده بودند. دوازده ساله بود كه در سال 1823 از خانه پدري فرار كرد و زندگي مستقل پر ماجرايي را آغاز نمود. 
تصادفاً با آثار «شکسپیر» نویسندة نامدار انگلیس آشنا شد اين آشنايي مثل یک عشق، نیرومند بود و پسرک فقير و بیسواد که تقریبا هرگز به مدرسه نرفته بود تصمیم گرفت که حتمأ هنرپيشه بشود تا بتواند در نمایشنامه های شکسپیر بازی كند.


نوزده ساله بود كه به دختركي پانزده ساله دل باخت. با او ازدواج كرد و بزودي صاحب دو فرزند شد. اما وسوسه تئاتر نيرومندتر از عشق و علاقه پدري بود. هنوز چهار سال نگذشته بود كه «سينگر» جوان خانواده اش را بي خبر ترك گفت و همراه يك گروه تئاتر سيار پاي در راه سفر نهاد. زنش ديگر هرگز او را نديد.
طولي نكشيد كه «سينگر» جوان با دختر يك مسافرخانه چي ازدواج كرد. اين دختر شايد زياد زيبا نبود اما بدون شك بسيار صبور و شكيبا بود چون با آنكه تقريباً هر روز از دست شوهرش كتك مي خورد، دو بچه براي او بدنيا آورد! تازه بالاخره حكم رسمي اين طلاق صادر شد «سينگر» با يك دختر فرانسوي  21 ساله ازدواج كرد و از او هم صاحب شش بچه شد. البته در اين فاصله «سينگر» با دو دختر ديگر نيز قول و قرار ازدواج گذاشته بود و از آندو صاحب شش بچه ديگر شده بود! حالا بيائيد قبل از هر چيز به حساب و كتاب بچه هاي آقاي «سينگر» برسيم. با يك حساب سرانگشتي متوجه مي شويد كه او تا اين زمان درست صاحب دو دوجين، يعني 24 بچه شده بود.
بهتر است شرح زندگي خصوصي آقاي «سينگر» را در همين جا تمام كنيم و ببينيم آن پسر ژنده پوش و بيسواد و هنردوست و عاشق پيشه، چگونه توانست در سايه چرخ خياطي يكي از ثروتمند ترين مردان روزگار خويش گردد.

آقاي «سينگر» بي شك روحيه ي آفريننده اي داشت. مثلا يك دستگاه منگنه اختراع كرده بود كه آنرا به دو هزار دلار فروخت. بلافاصله تئاتر و شكسپير گريبانش را گرفت و با اين دو هزار دلار يك گروه تئاتر تأسيس كرد. اما گروه او بزودي ورشكست شد و «سينگر» مجبور شد دوباره به دنياي اختراعات بازگردد. سال 1851 بود سينگر براي تكميل اختراع جديدي در كارگاه يك مكانيسين بنام «پليس» كار مي كرد. يك روز صاحب كارگاه يك چرخ خياطي را كه تازه خريده بود به سينگر نشان داد. اين چرخ خياطي اختراع جديدي بود اما بسيار بدكار مي كرد. سينگر با نگاه به چرخ خياطي گفت:

- اينكه خيلي ساده است. اين چرخ به راحتي قابل توسعه و اصلاح است.
صاحب كارگاه با لحن ترديدآميزي گفت:
-    خوب، اگر راست مي گوئي، امتحان كن!
 

سينگر با آن سماجت و پشتكار هميشگي اش، كار دوباره سازي چرخ خياطي را آغاز كرد. خودش در اين باره حكايت مي كند:
«يازده روز بود كه با چرخ خياطي كلنجار مي رفتم. ساعت 9 شب يازدهمين روز، قطعات تازه اي را كه براي چرخ ساخته بودم، بهمديگر وصل كرديم و به نخستين آزمايش دوخت و دوز پرداختيم. نتيجه وحشتناك بود. چرخ خياطي من اصلا كار نمي كرد. همكاران من كه خيال مي كردند در كار خود كاملا شكست خورده ايم، يكايك مرا ترك گفتند. حق هم داشتند چرا كه يازده روز تمام بدون وقفه كار كرده بودند و دهها قطعه جديد ساخته بودند و خسته شده بودند. تنها يكي از دوستانم بنام «زيبر» با من مانده بود و چراغ بدست گرفته بود كه بتوانم چرخ خياطي را اصلاح كنم اما هر كاري مي كردم. نمي توانستم كوك ها و گره هاي درست و حسابي بدست آورم. نيمه شب بود كه خرد و خسته و نوميد به هتل برگشتيم. ناگهان دوستم «زيبر» گفت: هچ متوجه شدي كه فقط كوك هاي بالاي پارچه خراب از آب در مي آيند؟ به فكرم رسيد كه فراموش كرده بودم نخ سوزن چرخ خياطي را تنظيم كنم! همان نيمه شب دوباره به كارگاه برگشتيم  و نخ سوزن را تنظيم كرديم و چرخ خياطي به كار افتاد!!
 

هشتاد هزار نانخور سينگر
اما پيش از آقاي «سينگر» مخترع ديگري به نام «الياس- هاو» نيز در سال 1846 يك چرخ خياطي ساخته بود كه مثل چرخ خياطي سينگر، ماكوي خودكار داشت. او اختراع خودش را به ثبت هم رسانده بود و حالا دو هزار دلار از سينگر غرامت مي خواست تا از حق الاختراع خودش صرف نظر كند. سينگر خشمگين شد و به دادگاه رفت. اما مطابق رأي دادگاه مي بايست
سينگر سيزده درصد به آقاي «هاو» مي پرداخت البته آقاي هاو در عرض سيزده سال بعدي، سيزده ميليون دلار از بابت شراكت در اختراع چرخ خياطي با سينگر بدست آورد!
اما رقبا و حريفان، يكي و دوتا نبودند. هفت هزار نفر دیگر نیز گواهی اختراع چرخ خیاطی های جورواجور گرفته بودند و همه آنها سهم خودشان را میخواستند! سینگر بناچار به وکيل مدافعی بنام «کلارک» شریک شد تا او بتواند مدعیان را سرجای خودشان بنشاند. اما خود او به راه افتاد و سراسر آمریکا را وجب به وجب گشت تا مردم، بخصوص خانم ها را به خرید چرخ خیاطی سینگر تشویق کند. در این راه، او البته از سماجت و اراده افسانه اي خويش و نيز از استعداد هنرپيشگي اش استفاده مي كرد. اما باز هم  گاهي بعضي ها اين فروشنده سمج و پررو را از در خانه بيرون مي كردند. ولي آقاي «سينگر» مگر از رو مي رفت؟ نخير، او همانجا كنار در، روي پياده رو مي نشست و با چرخ خياطي اختراعي خودش پارچه مي دوخت. آواز مي خواند و جوك تعريف مي كرد و تا چند خريدار پيدا نمي كرد، به خانه اش نمي رفت.


سينگر، همین سماجت و پشتکار را به همکاران خودش نیز القاء میکرد. وقتي از راه فروش چرخ خیاطی ثروت هنگفتی اندوخت و شرکت تجارتی عظیمی را بنيان گذاشت. نمایندگان خودش را به پنج قاره جهان فرستاد. حتی بیست سال پیش، دم و دستگاه عظیم سينگر، هشتاد هزار کارمند داشت که چهل هزار نفر از آنان، فروشندگان و نمایندگان سیار بودند که مدام گرد جهان می گشتند و چرخ خیاطی سینگر، را تبلیغ میکردند. امروزه بر این لشگر بزرگ باز هم افزوده شده است.
هيچ مرزی نبود که بر روی سينگر بسته بماند. درحالیکه ورود هر نوع کالای خارجی به ژاپن ممنوع بود، سینگر یکی از چرخهای خیاطی خودش را در جهیزيه ملکه ژاپن جا کرده بود! افراد قبيله نیام- نيام نیجریه ایراد میگرفتند که: این چرخ خیاطی خیلی بی¬سر وصدا است. خبر به گوش سينگر رسید و او یک چرخ خياطی مخصوص این قبایل ساخت که در ایجاد سر و صدا با طبل های تام-تام  قارة افريقا رقابت میکرد. حتی گمنام ترن قبایل جنگلهای آفريقا یا اسکیموهای قطبی نیز بالاخره چرخ خياطی سينگر را پذيرفتند. در ميان قبايلي هم كه هنوز لباس ندارند. چرخ خياطي سينگر به عنوان يك اثر هنري در چادر رئيس قبيله جاي گرفته است. در آفريقاي جنوبي ورود نخستین چرخ خياطي سينگر به یک حادثه ملی بدل شد و بدستور ملكه، جارچی ها ورود آنرا در سراسر کشور جار زدند. در «جاوه» نمایندگان فروش چرخ خياطي سينگر برای اینکه آداب و رسوم محلی را مراعات کرده باشند. قبل از فروش هر چرخ يك بز نر را قربانی میکردندا نمایندگان سینگر در چهار گوشه جهان با مهارت تمام خودشان را با شرائط محلی وفق میدانند. آنها وقتی وارد ترکیه شدند كه این کشور سالهای انقلاب را مي گذراند و مردم همه جا فرياد میکشیدند: «حريت! حريت!» (آزادي! آزادي!) - پس چرخ خیاطی سینگر در تركيه بلافاصله نام حریت را بر خود گرفت. میدانیم که گاندي قهرمان استقلال هند، مخالف پارچه ها و چرخهای خیاطی خارجی بود. او خودش یک دوک نخریسی داشت. اما خدا میداند که از چه راهی یک چرخ خیاطی سینگر در زندان گاندی نیز راه یافت. رهبر بزرگ هند مدتی روزهای دراز دوران زندان را با تمرین خیاطی به کمک چرخ خیاطی سینگر گذرانید و بعدها ممنوعیت ورود چرخ های خیاطی خارجی را لغو کرد.
یک اتومبیل برای دو دوجین فرزند!
شراکت با مردی مثل «سینگر» البته آن هم آسان نبود. بهمین جهت یک روز شریکش آقاي «کلارک»، پیشنهاد کرد که مؤسسه عظیم سینگر را به یک شرکت عام با سهام بی نام تبدیل سازند.
 سینگر بلافاصله گفت:
- موافقم به شرطی که مدیر عامل تو نباشی!
- و تو هم نباید نباشی!
یکی از کارمندان شرکت بنام «هوپر» که این گفتگو را میشنید پیشنهاد کرد که: «شیر يا خط بیندازید!» فریاد رعدآساي سينگر طنین انداخت که: «آقا! فضولي موقوف!» فردای آنروز «سینگر» همان کارمند فضول را احضار کرد. کارمند بیجاره لرزان لرزان به سوی اتاق آقای سينگر روانه شد و مطئن بود که اخراج خواهد شد. بمحض ورود سینگر از او پرسید:
- تو ازدواج کرده ای؟
 - نه قربان!
- پس هر چه زودتر دختری پیدا کن و با او ازدواج کن مدير عامل شرکت «سینگر» باید مردي متأهل باشد. 
به این ترتیب «هوپر» همان کارمند دون پایه مدیر عامل شرکت عظيم سينگر شد. – اما وقتي سينگر جهان را ترک گفت،
مقامی را که درواقع از آسمان بر سرش  افتاده بود به شريك آقاي سينگر يعني آقاي كلارك تحويل داد.
«سینگر» ، همان بچه ژنده پوش فقير، وقتي كه امپراطوري عظیم خود را تشکیل  داد و و به ثروت و قدرتي افسانه اي دست يافت، سعی کرد از ثروت خودش  استفاده کند به  سفرهاي دور و دراز پرداخت و خانه های اشرافی در نیویورک و شهرهای دیگر خرید. البته مادرهاي دو دوجین بچه هاي خودش را هم فراموش نکرد و برای هر یک از آنها خانه های گرانقیمتی خرید. سینگر دوست داشت که با همه اعضای خانواده خودش به گردش و مجالس مهمانی و مسافرت برود و چون خانواده او با آن ۲۴ بچه توي یک اتومبیل معمولی جا نميگرفت. دستور داد برایش اتومبیلی ساختند که برای سی نفر صندلی داشت. و چون آن وقتها هنوز از رادیو خبری نبود دستور داد توی همان اتومبیل جای مخصومی هم برای یک ارکستر کوچک ساختند تا هر وقت هوس کرد  آهنگهای دلخواهش را برای او بنوازند! سینگر وقتی به ثروت و شهرت و به قدرت رسید برخلاف بسیاری از به آمریکائی ها که تا آخرین روز زندگی دست از فعالیت و دنبال پول دویدن در برنميدارند، سعی کرد از آنچه داشت استفاده کند و از زندگی لذت ببرد. وقتی جنگ سال ۱۸۷۰ درگرفت، به انگلستان رفت و در آنجا قصری به سبک رومی و یونانی برای خود ساخت که سراسر مرمر بود. حالا دیگر همه موهای ریش و سرش سفید برفی شده بود اما هنوز هم در قصر خودش مثل یک دیکتاتور، حکومت میکرد و خودش به جزئی ترین کارها هم  میرسید. حتی معاشران و دوستان فرزندانش را هم خودش انتخاب میکرد و چندین موسسه خیریه و بنیاد هنری تأسیس کرده بود که همه را خودش اداره  میکرد. مردی که عمری به دنبال بول دویده بود به فرزندان و اطرافیانش توصیه میکرد که اسیر و بنده پول نباشد، و خودش نیز مخصوصا در کمک رساندن به هنرمندان و دانشمندان و مخترعان، مردی دست و دل باز بود. این شیوه مثل یک سنت به جانشینان سینگر نیز به ارث رسیده و موسسه سینگر هنوز هم در سراسر جهان در کارهای خیریه و ياری رساندن به مخترعان و هنرمندان و شرکت در تحقیقات علمی سهمی دارد. مثلا همین مؤسسه در فرانسه به انستيتوی اقیانوس شناسی کمک مادی کرد تا بتواند کشتي علمی و مطالعاتی «وينارتي-سينگر» را برای تحقیق در اسرار اقیانوسها بسازد و به آب اندازد.
«ایزاک - مريت – سینگر» در سال ۱۸۷3 جهان را وداع گفت. دو هزار نفر تابوت او را تا آخرین منزلگه زندگی همراهی کردند. هزاران مغازه تعطیل کردند و پرچمها به حالت عزا در آمدند. سرانجام روزی فرارسیده بود که مردی که با چرخ خياطي «سینگر»، میلیونها نفر را لباس پوشانده بود، لخت و برهنه به دیدار خاک شتافت.

 

 

نظرات